هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

انچه گذشت

1392/10/17 22:47
نویسنده : ماماني هدیه
736 بازدید
اشتراک گذاری

دختر نازم

عزیزم تو این مدت که نتونستم بیام تو وبلاگت کلی اتفاق افتاد مثلا یه چند باری مهمون داشتیم یه چند روز رفتیم ورامین که البته زیاد خوب نبود چون همون شب که رسیدیم عموی مامان اکرم فوت کردنیعنی 27 اذر و متاسفانه مامان اکرم  و بابا سعید همش مراسم بودن و ما هم گاهی سر می زدیم اما یه روز نهار رفتیم خونه خاله مریم دختر عموی خودم که خیلی خوش گذشت و صبح همون روز 29 آذر هم رفتیم خونه دوست عزیزم خاله طاهره که بالاخره نی نی خوشگلشو ببینیم اسمش محمد مانی بود و شما هم اونجا حسابی خجالت رو کنار گذاشتی و با اسباب بازی های مانی کوچولو بازی کردی

دختر نازم شب یلدا هم تازه از ورامین رسیده بودیم که رفتیم خونه مامان نرگس و عمو جابراینا هم اونجا بودن یه کم دور هم نشستیم اما چون خسته بودیم زود برگشتیم خونه

یه اتفاق خیلی جالبم که افتاد این بود که چهارشنبه هفته قبل دایی داوود اینا قرار بود بیان خونه ما حدود ساعت 8 بود که رسیدن اما چند دقیقه بعد دوباره زنگ در خورد و وقتی دروباز کردیم مامان اکرم بود و من و پدر این شکلی شدیمتعجبنیشخند یعنی واقعا من نمیدونم اینا چه جوری نقشه کشیده بودن چه جوری چند بار من زنگ زدم سوتی ندادن چه جوری وقتی اومدن بالا ما متوجه نشدیم که کاسه ای زیر نیم کاسه است اصلا چه طوری اون علی اصغر سوتی نداد خلاصه که خیلی باحال بود و کلی ذوق کردیم البته فردا نهار  خونه عمه ذلفا بودیم و بعد از شام هم همه رفتن اما در کل خیلی به من مزه داد اونقدر که از خوشحالی بال در اوردم اول اینکه بعد از مدت ها داداش داوود اول اومد خونه ما و نرفت خونه عمه ذلفا دوم اینکه مامان اکرم رو اورده بود خلاصه که 10000000 بارم اگه بام بازم کم گفتم که چقدر اون شب به من و شما خوش گذشت

دختر قشنگم حالا دیگه حسابی بزرگ شدی و قد کشیدی روز 13 دی اول ربیع الاول تولد قمری شما بود

حالا دیگه دستت به دستگیره در ها می رسه و قتی پدرت می اد بدوبدو میری در رو باز می کنی

دستت به کلید برق هم می رسه و خودت بعضی از لامپ هار و روشن می کنی

مثل همیشه حرفای بامزه می زنی بعضی از کلماتت اونقدر بامزه است که من و پدر هم از تو تقلید می کنیم مثل

راخ راخی=راه راهی

سوکسک=سوسک

چند تا رنگ مثل قرمز،ابی،زرد نارنجی و صورتی و مادر و پدر رو چند تا حیوون رو به انگلیسی بلدی

تو خوندن کلمات خیلی پیشرفت کردی

فعلا دیگه خیلی نوشتم مغزم قاطی کرد باز زود می ام برات چیزای جدید می نویسم عشقم

دوستتتتتتتتتتتتتت دارم

عکس محمد مانی کوچولو البته خواب بود

 

اینم قایم شدن هدیه خان

این عکسم اولین باری بود که این پازل اشکال رو بدون کمک من چیده بودی حتی من کنارت هم نبودم البته اینم بگم کلا به ردیف چیدن وسایل خیلی علاقه داری 

پدر و هدیه ابعلی  مسیر رفت به ورامین اولین برف بازی 

شب یلدا اریا مهر وهدیه

تو این عکسم داری با پدرت پتو بازی می کنی البته عصرش زمین خوردی و دندونت رفت تو لبت یه کم لبت پاره شد و خون اومد

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)